پریشب سر سفره یه چیزی گفتم و همسر خواهرم به خودش گرفت و با لحن تند به من جواب داد ولی منظور من واقعا اون نبود ولی خوب هیچی نگفتم ولی بشدت ناراحت شدم نمیدونم چرا و اصلا نمیتونستم فراموش کنم ..گذشت تا فرداش و من همین طور دلگیر بودم البته ی چیزی بیشتر از دلگیر نمیخواستم هم چیزی بگم چون به خواهرم استرس وارد میشد و ترجیج میدادم یکبار دیگه که حالم بهتر بود بهش بگم ..

همسر خواهرم رفت باشگاه سانس فوتبالشون بود بعد از یکساعت زنگ زدن که دستش شکسته و بردنش بیمارستان..

یک دفعه آروم شدم و اون حس بدم از بین رفت خیلی ناراحت شدم به خودم میگفتم شاید این حس بد من بی تاثیر نبوده همون طور که میگیم حس خوب بی تاثیر نیست و اتفاقا باعث اتفاقات خوب میشه ولی باز به خودم گفتم نه چ ربطی داره اگر این طور بود هزار تا چیز ...


کاش همون موقع بهش گفته بودم هم خودمو دو روز عذاب نداده بودم هم اینکه این اتفاق باعث نمیشد حس بدتری پیدا کنم :(