دیروز همسرم یه کاری داشت تو یه منطقه ای از خارج از شهر..من نزدیک ماشین منتظر موندم تا بیاد یه دفعه دیدم یه سگ داره میاد به این سمت اولش ترسیدم ولی هیچ چی نگفتم ..کم کم اومد پیشم نشست با فاصله ی تقریبا دو متری سمت چپم بعد دوباره پاشد اومد سمت راست نزدیک تر نشست بعدهم اومد دقیقا روبروم تو فاصله نیم متری نشست..قشنگ بود و چشای مهربونی داشت.. سیاه سفید بود و تو قسمتای سفید لکه های سیاه داشت..فک کنم یه بیست دقیقه ای رو همین طوری کنار هم سپری کردیم تا همسرم اومد ..با اینکه کاری بهش نداشت و آروم میومد ولی رفت هرچی هم گفتم نترس بیا دیگه رفت که رفت..

همسرم می گفت نترسیدی اینقدر نزدیک بهت نشسته بود گفتم نه تا کاری باهاش نداشته باشی که باهات کاری نداره..

حس خوبی دارم وقتی حیوونا و بچه های کوچیک کنارم راحتن..خیلی :)