یک گوشه دنج

برای من

یک گوشه دنج

برای من

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

و اما امروز..

امروز هم مثل اکثر روزای تعطیل رفتیم روستا..

یه امامزاده هست معروف به امامزاده سید شمس الدین که صبح های جمعه دعای ندبه می خونن و مردم زیاد میان اونجا..

ما هم رفتیم امامزاده ..دعا تازه تموم شده بود و مردم میومدن برای زیارت امامزاده.. منم رفتم داخل دیدم یه خانم جوون روی ویلچر نشسته ..

بعد که میخواستم بیام بیرون دیدم مامانم داره باهاشون صحبت می کنه..

خانومه ms داشت :(((

خیلی جوون بود بنده خدا .. خیلی هم بخوام دست بالا بگیرم 35 بیشتر نداشت :(

باباش هم کنارش بود ..یه بابای مهربونی هم داشت..خانومه دیگه خیلی خوب هم نمی تونست صحبت کنه ..به گفته خودشون 8 سال بود که این بیماری رو گرفته بود..

چیزی که برای من جالب بود این بود که این خانوم متاهل بود و دو تا بچه داشت..

همسرش ازدواج کرده و بچه ها رو برده  پیش خودش و اصلا بهش سر هم نمیزنه :((
خیلی ناراحت کننده بود ..مگه میشه کسی که باهاش زندگی می کردی و مطمئنا یه زمانی هم دوسش داشتی و الان به ابن حال و روز هست رو ول کنی بری!!

فکر نمی کنم که دروغ میگفتن .. خانومه بیماریش کاملا مشخص بود و خیلی هم ساده و مهربون بودن ..

صورت قشنگی هم داشت .. من فقط به این فکر می کردم که این که ساده و بدون آرایش اینقدر قشنگه حتما قبلا قشنگتر هم بوده..همسرش چطوری دلش اومد..

البته پدرشون می  گفتن قبل از بیماری با هم مشکل داشتن و حتی دخترشون از همسرش کتک هم خورده :(((

فکر که می کنم میبینم این رفتار دور از ذهنی هم نیست با هم مشکل مشکل که داشتن ..احتمالا دیگه علاقه ای هم به هم نداشتن ..دیگه ابن بیماری که پیش اومده خیلی راحت گذاشته رفته با یکی دیگه ..

فکر می کنم تو این طور مواقع باید هر دو طرف خیلی عاشق هم باشن که پیش هم بمونن..علاقه ی طولانی و واقعی

نمیشه گفت با ازدواج یا بدون ازدواج ولی عشق باید واقعی باشه ..

می خواستم بگم با ازدواج علاقه کم میشه بعد اون پیرمرد پیرزن همسایه ی بابابزرگ رو یادم اومد که چجوری کنار هم زندگی می کنن ..

خانومه دیگه نمیتونه حتی از جاش بلند بشه ولی همسرش با اینکه خودش هم پیر شده و واقعا ناتوان هنوز خودش از همسرش پرستاری می کنه..

نمیشه در مورد زندگی دیگران نظر داد ولی امیدورام همیشه همه چیز برای همه واقعا خوب باشه با اینکه محاله..


  • فا رام
  • ۱
  • ۰

جام حهانی :|

من هیچ وقت علاقه ای به دیدن فوتبال نداشتم ..امروز گفتم یه چند دقیقه ای تو جمع باشم ..

مگه میشد ؟!

یکی می گفت امسال همه پیرها رو دعوت کرده..

یکی دیگه می گفت چقدر بد بازی کردن امروز..

یکی می گفت اعتماد بنفس شون رو از دست دادن ..

نمیدونم چرا نمیشه آروم و بی سرو صدا فوتبال دید؟؟


خدا کنه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم بدن و خوب پیش بریم :)


  • فا رام
  • ۱
  • ۰

از چی؟

داشتم به این فکر می کردم که تو همه ی زندگیم بیشتر از چی پشیمون هستم ؟
از کارایی که انجام دادم یا نه کارایی که انجام ندادم؟؟
کفه ی دومی سنگین تر بود..میشه کاری کرد که اینطور نباشه؟؟
برای من فکر نکنم ..



  • فا رام
  • ۱
  • ۰

این را

این را
از پیرمردی شنیدم
که می رفت:
نه بر ماندنم
نه بر آمدنت
شاید ماندنم
گم‌کردنت باشد
یا آمدنت
یافتنم
"بر هیچ یک‌ اصرار مورز
فرزند..."
.
مهدی مظاهری

  • فا رام
  • ۱
  • ۰

خدایا تو را..

چه زیبا گفت دکتر شریعتی:

خدایا!

تو را چه کسی در آغوش می گیرد

که اینگونه آرامی !

  • فا رام
  • ۲
  • ۰

پوچ و خالی..

کاش همیشه همه ی آدما تو ذهن ما خوب بمونن..نه تنها تو ذهن ما بلکه واقعا..

امروز تو یه جمع صمیمی بودم که یکی از دوستان گفت اون روز که فلانی ( یکی از آشنایان که خیلی برای من عزیز بودن و البته خانوم )اینو درباره ی تو گفت منم گفتم درسته و ..

تقریبا بقیه ی حرفشو نشنیدم ..اون درباره ی من اینطوری گفته بود ؟! اونی که من اینقدر دوسش دارم و هر وقت و تو هر شرایطی میبینمش فقط بهم لبخند میزنه و امیدوارم می کنه ؟!!

اصلا باورم نمیشد !! راست می گفت ؟!!!

شاید خیلی باور نکرده باشم این حرفا رو  ولی بی تاثیر هم نبوده و نمیتونه باشه ..

ازش بپرسم اون این حرفا رو گفته یا نه ؟!! شاید دوست داشته بگه و نظرش درباره ی من این بوده ! این اولین باری نیست که کسی رو واقعا دوست دارم و براش ارزش قائلم که اون دقیقا عکس منه :(

احساس پوچی و خالی بودن و بی حالی دارم ..

ولی مهم نیست این نیز بگذرد..

  • فا رام
  • ۰
  • ۰

دیروز افطار

دیروز غروب رفتیم یکی از روستاهای اطراف ..بابابزرگم اونجا خونه داشتن که البته هنوز هم هست ما هم همین طور ..نسبت به منطقه ما اونجا خیلی خوش آب و هواست و کوهستانیه..

وقتی رسیدیدم نزدیک اذان بود و رفتیم مسجد..

افطار جاتون خالی آبگوشت میدادن و خوشمزه بود.. خیلی ..

چه هوای خوبی هم بود ..خنک..نم بارون..بهشت بود واقعااا

  • فا رام
  • ۰
  • ۰

تولد آبجی

امروز روز تولد یدونه آبجی هست و من هنوز هیچ چیزی نخریدم براش ..


  • فا رام
  • ۰
  • ۰

همکار

امروز بعد از یه مدت طولانی همکارامو دیدم ..اونی که عاشق فیلم های کره ای بود و همیشه بازیگر مورد علاقه ش تصویر پروفایلش بود حالا داره میره کره !! ولی خداییش یه لحظه بهش حسودیم شد :) منم کره رو دوست دارم.


 این چند روزه گاهی به این فکر می کردم که مردم چه جوری روزه می گیرن و میرن کلاس و سرکار و هزار جای دیگه ولی من نمی تونم ..امروز متوجه شدم همه مثل منن .. روزا بلنده و روزه سختتتت .. واقعا ثواب زیادی میبرن روزه دارهای این ماه ..

ولی کاش کسایی که روزه می گیرن تا اونجا که راه داره بگیرن .. دیدن حالشون داره بد میشه آب یا مختصر چیزی بخورن که بعدا عوارض خیلی بدی نداشته باشه..






  • فا رام
  • ۰
  • ۰

سالگرد

امروز سومین سالگرد فوت بابابزرگه ولی چون همزمان با اولین روز ماه رمضون هست دیشب براشون یه مراسم تو خونه خودشون برگزار کردن البته مراسم که نه همه یه شب رو تو خونه خودشون دور هم بودیم ..خیلی خوب بود ..کاش بودن هنوز..

امسال دیگه خونه رو می فروشن.. آخ که چقدر دلم برا همه چیزش تنگ میشه ..

دیشب رفتم یه دل سیر خونه رو گشت زدم ..اتاق ها ..حیاط.. باغچه..دلم برا همه چیز این خونه تنگ میشه ولی بدون اونا دیگه واقعا لطفی نداره ..

 گوشه گوشه ش خاطره مامان بزرگ و بابابزرگه ..

خدا رحمتشون کنه..چقدر دلم تنگه براشون ..



حال و هوای ماه رمضون رو همیشه دوست داشتم :)

  • فا رام